یکی از نظریههای مورد قبول در مورد انقراض دایناسورها، برخورد شهابسنگ گوگردی بزرگی با زمین است. اغلب افراد فکر میکنند که همۀ دایناسورها در لحظۀ برخورد و بر اثر انفجار و آتشسوزی از بین رفتهاند؛ اما این یک تصور اشتباه است. فقط تعدادی از آنها در منطقۀ یوکاتان بودند که به این شکل از بین رفتند. بعد از برخورد، مقدار خیلی زیادی فسفر در فضا آزاد شد و همینطور گرد و غبار زیادی که در کنار هم ابرهای ضخیمی را تشکیل دادند و کل کرۀ زمین را فراگرفتند. برای حدود سی سال نور خورشید به زمین نرسید و گیاهان از بین رفتند. دایناسورها موجودات بسیار بزرگ و خیلی قدرتمندی بودند. آنها برای چند درجه گرما یا چند درجه سرما از بین نمیرفتند؛ اما قوی بودن و درشت بودن برای ادامۀ راه کافی نیست. برای زنده ماندن و ادامۀ راه، داشتن هوشمندی و حواسِجمع هم لازم است. آنها متوجه تغییرات بزرگ نشدند و نتوانستند خودشان را با این تغییرات سازگار نمایند. گیاهخوارها دیگر دهها تُن غذا برای خوردن نداشتند و هیکل تنومندشان توان ادامۀ راه را نداشت. وقتی آنها از بین رفتند، گوشتخوارهای قدرتمند هم دیگر نتوانستند با چنگالهای قوی و دندانهای تیزشان غذایی برای خوردن پیدا کنند. در کنار همۀ اینها سرما و کمبود اکسیژن و عوامل دیگر هم کمک کردند و در طی مدتزمانی همۀ این موجودات عظیمالجثه با این کرۀ خاکی خداحافظی کردند و تمام.
آیا دیگر شهابسنگ بزرگ و نابودگری که ناگهان از راه برسد و همهچیز را زیر و رو کند وجود ندارد؟ اتفاقاً یکی از آن دُرشتهایش در نزدیکترین فاصلۀ ممکن با ما وجود دارد. بین پنج الی ده سال آینده با ما برخورد میکند و شکوه و عظمتِ همۀ موفقیتهای قدیمی را به آتش خواهد کشید. دیگر نه کسب و کارهای قبلی خواهند ماند و نه بازار، بازارهای قبلی. ما هم به قدرت و شوکتمان تکیه کردهایم و فکر میکنیم که هیچ اتفاقی نمیتواند ما را از بین ببرد. اگر اینطور فکر میکنیم احتمالاً داستان دردناک دایناسورها دوباره تکرار میشود.
فردا کجاست و چه میشود؟
امروز با ایام گذشته تفاوت دارد. تفاوتهای بزرگ و مهم؛ اما هنوز هم شوکآور نشده. آینده از راه میرسد و تفاوتهایی را با خودش میآورد که همۀ ما را بهتزده میکند. این آینده هزاران سال دیگر نیست، خیلی نزدیک است، منظورم پنج تا ده الی بیست سال آینده است. اگر از بالا به این تصویر نگاه کنیم گذشته یک سرزمین قدیمی است، امروز ما روی یک پل ایستادهایم و فردا قارۀ جدیدی است که تا حالا کسی آن را کشف نکرده و همهچیز در آن با زندگی قبلی متفاوت است. آینده قارۀ تازهای است که مثل کوه یخ شناور، تنها تکۀ کوچک و مبهمی از آن قابل مشاهده است و بخش بزرگ آن برای ما ناپیدا، مرموز و نادیدنی است. تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که بتوانیم حدسهایی در مورد بخشهای ناپیدای این کوه یخِ پنهان بزنیم. خوشبختانه اینکار خیلی هم روی حدس و گمان خیالی نیست. چندین سال است که دانش جدیدی بهوجود آمده است بهنام «آیندهپژوهی» که با استفاده از ترکیب چند دانش مختلف، روشهای علمی برای اکتشاف آیندههای محتمل ایجاد کرده است. ما در بخش «آینده و آیندهپژوهی» در مورد دانش آیندهپژوهی صحبت خواهیم کرد.
جهانهای موازی همدیگر را قطع میکنند
در هر دورهای مجموعۀ آدمهای آن روزگار در یک دنیای مشترک زندگی میکنند؛ اما امروز اوضاع فرق کرده است. حالا دیگر دو دنیای متفاوت داریم که فعلاً تعداد بیشتری از آدمهای روزگار ما در آن دنیا زندگی میکنند و تعداد کمتری در دنیای دیگر. فعلاً این دو دنیا بهصورت موازی در کنار هم حرکت میکنند و اوضاع در آرامش نسبی است: دنیای فیزیکی و دنیای دیجیتال.
بهزودی نسبت جمعیتی این دو دنیا تغییر پیدا میکند و آدمهای دنیای فیزیکی شروع به کم شدن میکنند و آدمهای دنیای دیجیتال بیشتر میشوند. روزی که این نسبت به تساوی برسد و بعد از آن، جمعیت دنیای دیجیتال بزرگتر شود. این حرکت موازی بههم میخورد و روندی شروع میشود که در نهایت به برخورد دو دنیا منجر خواهد شد. ساکنین دنیای فیزیکی، در دنیای واقعی زندگی میکنند. آنها در دنیای فیزیکی تولید میکنند و در دنیای فیزیکی مصرف میکنند. آنها تفکر خطی دارند و باور دارند که برای بالا رفتن، باید ابتدا از پلۀ اول بگذرند تا به پلۀ دوم برسند. آنها به این تفکر باور دارند و زندگیشان را براساس آن سازماندهی میکنند؛ اما کسانی که بعد از انقلاب دیجیتال بهدنیا آمدهاند طرز تفکر دیگری دارند. آنها با تفکر دیجیتال کار میکنند؛ یعنی بر رشد تصاعدی باور دارند و قبول کردهاند که میتوان تحولات حیرتانگیز را پذیرفت و تغییرات غیرخطی خلق کرد. آنها میخواهند و میتوانند که برای انجام کارها بهوسیلۀ فناوری، شیوههایی را بهکار ببرند که با کمترین سرمایه، بیشترین بازدهی و ثمربخشی را خلق نمایند؛ یعنی حتی بدون نردبان به آسمان برسند.
برخورد بین این دو دنیا اجتنابناپذیر است؛ وقتی هم که اتفاق بیافتد، برخورد بسیار شدیدی خواهد بود. سازمان جهانی کار میگوید، پس از این برخورد، بین سی تا پنجاه درصد افراد کار خود را از دست خواهند داد. فکر میکنید این برخورد تا چند صد سال دیگر اتفاق میافتد؟ باید بگویم خیلی زود، یعنی بین پنج تا ده سال آینده. چه کسانی در آن روزگار شغل و کسب و کارشان را از دست میدهند؟ آیا فقط پیرزنها و پیرمردها یا کسانی که تلفن هوشمند ندارند بیکار میشوند؟ کسانی که نمیتوانند ایمیل بفرستند، دچار مشکل خواهند شد؟ مسلماً یک یا دو عامل به تنهایی در این قضیه مؤثر نیستند؛ بلکه مجموعهای از همۀ این عوامل در آن دخالت دارند.
جینا بورکهارت[1] یکی از پژوهشگران این حوزه است که میگوید این اتفاق برای «بیسوادها» میافتد. او در کتاب خود با نام قرن بیست و یکم: سواد در عصر اطلاعات[2] بهصورت مفصل توضیح میدهد که منظورش از باسواد و بیسواد چیست و چند نوع سواد لازم است تا کسی بتواند در قرن بیست و یکم در سمت برندهها بایستد. ما هم در بخش «مهارتهای سواد آینده» در مورد موضوع سواد با هم صحبت خواهیم کرد.
تمام موتورها روشن و با تمام سرعت به جلو
تحولات خودبهخود بهوجود نمیآیند. وقتی که یک عامل مهم تغییر، وارد ساختار جاری زندگی میشود یک روند ایجاد میکند. آن روند تبدیل به جریان قدرتمندی میشود. آن جریان مانند موتوری فعال، نیروی پیشرانی را تولید میکند که تحولات را ایجاد و جامعه را به جلو میبرد. اگر میخواهیم جهت و سرعت حرکت زندگی در سالهای پیشِ رویمان را بررسی کنیم نیرویهای پیشران را باید همین امروز و در میان روندهایی که در حال قدرت گرفتن هستند شناسایی کنیم.
این روزها کدام روندها در حال شکل گرفتن و قدرت یافتن هستند؟ کدام یک از این روندها تبدیل به نیروهای قدرتمند پیشران خواهند شد؟ این نیروهای پیشران چه تأثیری در آیندۀ مورد نظر ما دارند؟ در مورد این سؤالات و سؤالهای مشابه به آن در بخش «آینده ما را چه چیزی شکل خواهد داد» با هم صحبت خواهیم کرد.
دانستن یا ماهر بودن؟ مسئله این است
از زمانی که آموزش و پرورش نوین در جهان شکل گرفت و تقریباً بهصورت فراگیر عموم بچهها در مدرسه حضور پیدا کردند، یک روش در اکثر کشورها رواج داشت. اینکه تا جایی که ممکن است دانشآموزان را به سمتی هدایت کنیم که مثل مورچههای کارگر، مطالب را جمعآوری و انبار کنند یعنی مدام مطالبی را که از قبل تعیین شده بخوانند و تلاش کنند تا همۀ آنها را حفظ کنند.
آموزش و پرورش تأکید دارد که همۀ این مباحث مهم و ضروری هستند؛ اما در این میان، روی برخی از این دروس تأکید خیلی بیشتر و جدیتری دارد. این مواردی که بیشتر بر آنها تأکید میشود عموماً در ردۀ درسهای محاسباتی مثل ریاضی، فیزیک و مهندسی هستند. این اصرار بهنحوی است که دانشآموزان باور میکنند تنها عامل موفقیت در زندگی، دانستن و پرداخت به این درسهای محاسباتی است.
این درسها مهم هستند؛ اما چیزی که آموزش و پرورش از آن غافل شد این بود که پرورش مهارتهایی که به دانشآموزان کمک میکند در زندگی واقعیشان از این درسها استفاده کنند، از خودِ درسها مهمتر است. البته همین روش در آموزش عالی هم ادامه دارد و امروز شاهد دانشآموختهگانی از دانشگاههای خوب با معدلهای بالا هستیم که در عمل نمیتوانند از علمی که آموختهاند ارزش خلق کنند. بدون شک، دانستن علوم مختلف، از جمله علوم محاسباتی و علوم پایه مهم است؛ اما قطعاً کافی نیست. هدف نهایی در تمام این تلاشها این است که بتوانیم با آنچه میآموزیم برای خودمان و دنیایی که در آن زندگی میکنیم، ارزشهایی خلق کنیم که کیفیت زندگی را بالا ببرد. اگر دانشی را میآموزیم برای این است که بتوانیم در زمان، مکان و موقعیت لازم، به بهترین شکل ممکن از آن استفاده کنیم و با کاربرد آن به هدفمان برسیم. تشخیص اینکه زمان و مکان و موقعیت مناسب چیست، نیاز به مهارتهایی دارد که اصطلاحاً به آنها «مهارتهای زندگی شغلی» میگویند.
زندگی: یک طاقه پارچۀ یکدست
در نگاه اول زندگی هر کس یک طاقه پارچۀ یکدست است؛ اما وقتی خوب دقت کنیم، متوجه میشویم که نه تنها یکدست نیست؛ بلکه بیشتر شبیه یک پارچۀ چهلتکه است.
آدمها در زندگی نقشهای مختلفی بازی میکنند. این نقشها به چند نقش اصلی و تعدادی نقشهای ریزتر هم تقسیم میشود. میتوانیم براساس نقشهایی که بازی میکنیم زندگی را به چند بخش مختلف تقسیم کنیم؛ مثلاً به عنوان یک شهروند، یک هموطن و نقشهایی از ایندست، ما نوعی از زندگی را برنامهریزی و اجرا میکنیم که میتوانیم نام «زندگی اجتماعی» را روی آن بگذاریم. همینطور بهعنوان همسر، والد، فرزند و غیره نوع دیگری از زندگی را برنامهریزی و اجرا میکنیم که میتوانیم اسمش را بگذاریم «زندگی خانوادگی» و همینطور میتواند ادامه داشته باشد و تقسیم شود. در اینمیانه، ما نقشهایی مثل کارمند، کارگر، رئیس، شریک، کاسب و… را هم ایفا میکنیم که در نهایت «زندگی شغلی» را شکل میدهد. زندگی شغلی به چند دلیل از اهمیت زیادی برخوردار است:
- اول: بیشترین زمان شبانهروزمان که بیشترین انرژی را داریم در فضای کاری میگذرانیم.
- دوم: کار به ما هویت اجتماعی میدهد و در اغلب مواقع ما با کارمان است که در سطح جامعه شناخته میشویم و هویت پیدا میکنیم.
- سوم: زندگی شغلی، درآمد ایجاد میکند و برایمان پول به ارمغان میآورد تا بهوسیلۀ آن بتوانیم برای بقیۀ حالتهای زندگیمان بستر مناسب را تهیه کنیم.
بنابراین داشتن مهارتهای لازم برای زندگی شغلی از اهمیت زیادی برخوردار است. هرچقدر ما مهارتهای لازم را بهتر بیاموزیم و بهکار ببریم، موفقیت بیشتری در زندگی شغلیمان به دست میآوریم و هرچقدر موفقیتهای چشمگیرتری در شغل خود بهدست بیاوریم، عواید بهدست آمده کیفیت عمومی زندگی ما را بالاتر میبرد.
آیندهای که در مورد آن حرف میزنیم، با نیرویهای پیشرانی که آن را شکل خواهند داد و تمام تحولاتی که در خودش پنهان کرده، شرایط همۀ انواع زندگیها را تغییر خواهد داد و البته شرایط زندگی شغلی را. شاید بتوان گفت بیشتر و شدیدتر از همۀ جنبههای دیگر زندگی، روی شرایط زندگی شغلی اثرگذار خواهد بود. ما در بخش «مهارتهای زندگی آینده» به مهارتهای لازم برای موفقیت در زندگی شغلی آینده خواهیم پرداخت.
[1]. Burkhart, Gina.
[2]. Engage, 21 th Century: Literacy in Digital Age.